غافلگیری
دیشب باباجون کلی غافلگیرمون کرد شب که از خونه مادری اومدیم من رفتم بخوابم باباجون اومد تو اتاق گفتم باباش برق رو خاموش می کنی که بخوابیم یه دفعه یه تک پوش خیلی خوشگل از تو جیبش دراورد گفت برای ناناز بابا خریدم اندازه یه انگشتر خیلی غافلگیر شدم عین تک پوش خودم مبارکت باشه ناناز ...
نویسنده :
مامانی
16:54
دخترم روزت مبارک
روز دختر بر عزیزترین دختر دنیا مبارک . البته با یه روز تاخیر چون تو روز دختر فهمیدم که خدا به منم یه دختر ناناز داده تو برای من با اینکه فقط عکسای سیاه و سفید مبهم ازت دیدم خوشگلترین و خانوم ترین و عزیز ترین دختر دنیایی نازی خانوم. اینم اولین هدیه از طرف منو و بابایی به مناسبت روزت ...
نویسنده :
مامانی
11:46
عروسی عمو رضا
دیشب عروسی عمو رضا بود خیلی خوش گذشت شب حنابندون هم خیلی باحال بود ولی هنوزم خوابم میاد ...
نویسنده :
مامانی
9:54
مسافرت شمال
عزیزم امسال تو تعطیلات تابستون موفق شدیم بریم شمال البته با خاله حمیده و عمو محمود و خاله الهام و عمو محمد خیلی خوب بود اصلا هم اذیت نشدم همه چیز می خوردم و همه کار ممه کار کردم ... ولی وقتی رسیدیم خونه تو راه پله ها حالم بد شد اشکال نداره این دو هفته هم زودتر بگذره ایشالا که این حالت ها از بین میره
نویسنده :
مامانی
8:59
سونو دو بعدی
حالم بده
مامانی جون هر روز داره حالم بدتر میشه دیروز تو بالا اوردن هام خون همراه بود خیلی ترسیده بودم خدا حفظ کنه دکتر ترابی رو که واقعا بمب آرامشه رفتم پیشش کلی برام صحبت کرد و توضیح داد و دوباره بهم یه قرص زنجبیل و یه شربت داد عزیزم ...
نویسنده :
مامانی
8:59



